ذهن مشغول من...

تعرفه تبلیغات در سایت

این نیز بگذرد...جمله ای که این روزها در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم میزند و مرا لبریز از آرامش میکند...با این حال هر چه به موعود نزدیک میشوم قدرت این جمله کم میشود و کفایت نمیدهد برای آرام کردنِ منِ ناآرام...

همانطور که چایی ام را مزه مزه میکنم دارم به این فکر میکنم که چه میشد اگر آدم میتوانست آینده اش را ببیند که این طور قبلش ناآرام نباشد و کیلو کیلو وزن کم نکند.

واقعا چه میشد ؟؟؟؟؟

حس و حال الانم یک جور خاصی است که تابحال تجربه اش نکرده بودم...مخلوطی از بی حسی ،بی خیالی،ترس،هیجان،استرس همه اینها در وجودم رخنه کرده اند و مرا مثل خوره میخورند.

نمی دانم تابستان امسال همانطور که برنامه ریزی کرده ام پیش میرود؟

نمی دانم این سایه شومی که این روزها سایه انداخته روی زندگی ام کی از بین میرود؟

و دلم کمی امیدواری میخواهد...

کمی روشنایی...

چند روز قبل بعد از نماز صبح خواب دیدم که A در حالی که دستانش را در هم گره کرده به من میگوید که اگر تو هم ،همکاری کنی همه چیز حله ...

من نمیدانم آخر این مسئله چه ربطی به من دارد ؟ تمام فکرم را به خود مشغول کرده است این خواب لعنتی ...

چه بگویم که این حال خراب است؟؟؟

توی این گیرودار دو هفته تعطیلی تمام شد و مدرسه با آن لبخند چندش ناکش میگوید خوش آمدی....

و وقتی به مدرسه فکر میکنم حالم گرفته میشود و این هم روی غم های دلم تلنبار میشود...در حالت عادی اینطور تنبلانه به مدرسه فکر نمیکنم شاید کمی گرفته شوم اما الان مسئله فرق میکند.... 

اما خوشحالی آنجاست که ١٢ هفته تا پایان سال تحصیلی باقی نمانده است و این جای شکر دارد...

اصلا من نمیدانم حکمت این تعطیلی های بین سال چیست خب همه اش را بدهند به تابستان مگر چیزی کم میشود از آنها به قول بنده خدا ایشششششششش

از آن بدتر که ماه رمضان در ماه May است که هنوز از شر مدارس تمام نشده ام و خیلی بدتر از آن این است که عید فطر هم موقعی هست که هنوز  مدرسه مثل بختک به جانم افتاده و من نمیتوانم آنطور که میخواهم به پایکوبی بپردازم...

نفس عمیقی میکشم و همانطور که پوکر فیس به مانیتور زل زده ام فکر میکنم که امروز چقدر  غر زدم .

خدا آخر عاقبتش را بخیر کند..... 

 


نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 20 فروردين 1397 ساعت: 13:27
برچسب‌ها :